نسل حماسه

وبلاگ های دیگر من: http://naslehamase.persianblog.ir/ http://montazeran256.persianblog.ir/ http://asemaniha256.persianblog.ir/

سلام دوستان عزیزم؛ این داستان کوتاه رو خودم دلی نوشتم؛ ازتون میخوام بخونیدش و نقاط ضعف و قوتم رو بهم بگید و اگر خوشتون اومد کپی کنید.

بار اول که دیدمش به شدت زخمی شده بود. با پای خودش رفته بود و روی برانکار به عقب آورده بودند اش. بیهوش بود. روی مین رفته و پای راستش درجا قطع شده بود؛ وضعیت پای چپش هم چندان تعریفی نداشت. خیلی دلم برایش سوخت؛ اخر خیلی جوان بود. پرسیدم:« اسمش چیه؟ چند سالشه؟» کسی که مجروح ها و شهدا را به عقب بازگردانده بود گفت:« اسمش غلام عباسه. 16 سالشه. رفته بود معبر باز کنه که اینطوری شد.»

بعد از این که از اتاق عمل بیرون آمدم به این فکر می­کردم که چطور ممکن است یک پسر بچه 16 ساله، مدرسه و خانواده را رها کند و به جایی برود که از بازگشتش مطمئن نیست. اولین جوانی نبود که با این حال به بیمارستان آورده شده بود؛ اما این یکی از همه جوان­تر بود.

نزدیک ساعت 6 بعدازظهر بود که پرستاری آمد و گفت:« آقای دکتر اون بچه هه که از جبهه آورده بودنش به هوش اومده؛ آروم نمی­گیره. می­گه الکی منو اینجا نگه ندارید؛ من باید برگردم جبهه!» عصبانی شده بودم؛ چطور ممکن بود یک بچه تا این اندازه لجباز و سربه­هوا باشد؟! این ها به زندگی خودشان هم فکر می­کردند؟! از پرستار پرسیدم:« کجا بستریش کردید؟» گفت:« پشت اوژانس اتاق بغل پذیرش.» به سرعت به راه افتادم. دنیایی از علامت سوال در ذهنم موج می­زد.

وقتی رسیدم دیدم دارد با پرستاری برای زودتر مرخص شدنش بحث می­کند. با صدای نسبتا بلندی گفتم:« تمومش کن بچه، حماقت تا کجا؟؟!! هنوز بخیه های عملت رو نکشیده؛ هنوز یک هفته از قطع شدن پات نگذشته؛ کجا می­خوای بری؟؟!!» گفت:« می­خوام برگردم جبهه؛ این اسمش حماقت نیست رشادته.» گفتم:« این مملکت فردا دکتر و مهندس نمی­خواد؟ آدم تحصیل کرده نمی­خواد؟ فقط قبرستون پر و پیمون می­خواد؟» گفت:« چرا می­خواد. دکتر و مهندس می­خواد. آدم باسواد می­خواد. ولی قبل از اون لازم داره که اول مملکت باشه. لازم داره که خاکش زیر تانکا و پوتین سربازای دشمن لگد مال نشده باشه. باید اول دفاع کنیم تا کشورمون بمونه و ما خونه داشته باشیم؛ بعد با علم و درس آبادش کنیم؛ وقتی دشمن اسلحه رو گذاشته رو سر خواهر و بردار کوچیک­ترت وقتی مدرسه ها رو روی سر بچه دبستانیا خراب می­کنن؛ مرد باید بشینه تو خونه پای درس و مشق و بگه به من چه؟ تازه­شم من درس و مدرسه رو ول نکردم؛ کتاب دفترمو با خودم می­برم جبهه. انشاا... اگه این جنگ با پیروزی تموم شد خودم مهندس میشم و کشورمو می­سازم. اگرم توفیق شهادت نصیبم شد که دیگه چی بهتر از این.» گفتم:« آخه چرا تو؟ یعنی تو اصلا نمی­ترسی؟؟!!» جواب داد:« مادرم اسممو گذاشت غلام عباس با این امید که غلامِ عباسِ علی بشمو مرامشو یاد بگیرم. نه این که از جونم بترسمو تو سوراخ موش قایم شم.»

دفعه­ی آخر که دیدمش روی دست مردم به سمت بهشت زهرا(س) برده می­شد. چیزی که آن روز دیدم را هیچگاه فراموش نمی­کنم.غلامِ عباس با دستان قطع شده و لبخندی به لب به دیدار علمدار می­شتافت.

تقدیم به تمام کسانی که کوچک بودند به روایت شناسنامه­اشان

 اما وسعت ستاره قلبشتن را هیچ منجمی نتوانست اندازه بگیرد


نوشته شده در دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط شانی آرتا| نظرات ()
طبقه بندی:  


نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط شانی آرتا| نظرات ()
طبقه بندی:  


نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط شانی آرتا| نظرات ()
طبقه بندی:  


نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط شانی آرتا| نظرات ()
طبقه بندی:  


نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط شانی آرتا| نظرات ()
طبقه بندی:  

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin